تبليغاتX
خودکار آبـــــی
مطمئن باش ...

                                               

 

مطمئن باش و برو
[ضربه‌ات] كاری بود  

دل من سخت شكست
و چه زِشت
به من و سادگی‌ام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پُر از یاد تو بود
و خیالم می‌گُفت تا اَبد مال تو بود
تو برو، برو تا راحت تَر
تِكه‌های دل خود را آرام سر هم بَند زنم...


[ + ] مســـــــافر | Sat 28 Nov 2009 | 9:5 PM
 
تو مگه نگفته بودی ...

تو مگه بهم نگفته بودی که به عشق من اسیری زنده هستی

به امیدی که یه روز برام بمیری

من مگه نگفته بودم که تو این دنیا غریبم جز تو هیچ کسی نمونده

تو یکی نَدِه فریبم

تو مگه بهم نگفته بودی سایه ، سایه پا به پامی

 هر جای دنیا که باشم من نباشم

 تو باهامی من همونم که چه آسون چشمامو به تو فروختم

 لحظه ، لحظه با تو خندیدم و از اشک تو سوختم...


[ + ] مســـــــافر | Tue 3 Nov 2009 | 6:58 PM
 
عاشقانه ...

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم ! با من ازدواج میکنی؟!


اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛ خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!

آخرش اشک مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه های اشک کاشت...


[ + ] مســـــــافر | Sun 27 Sep 2009 | 7:55 AM
 
تنها برایت می نویسم...
دیر زمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود را در آیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام
شاید که ٫ از لرزش دوباره این دل ٫ واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیاموزم
دیر زمانی ست گونه هایم٫نا فرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذار آنکس که تُرا از دست داده است در کنار گور دوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد ٫ و اینجا من باز برایت می نویسم
راستی٫
تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟
غمهای زندگی من ٫ در آغاز و پایان این جاده ٫ همچون مستی سر درگم اند
سُستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند
به نیستی و فنا می کشاند ٫ توده ای استخوان خسته و روحی هراسان
مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند
یاد تو در این روزهای سردرگُم جوانی
همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش
چنگ میزند و به راز و نیاز می نشیند
راستی٫
نمی خواهم هیچ چیز بدانم
نمی خواهم هیچ چیز بگوی

        تنها برایت می نویسم...


[ + ] مســـــــافر | Mon 7 Sep 2009 | 3:26 AM