خودکــــــار آبــــــی من در امتداد خطوط این تنهـــــــایی می نویسد
مطمئن باش و برو
[ضربهات] كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زِشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پُر از یاد تو بود
و خیالم میگُفت تا اَبد مال تو بود
تو برو، برو تا راحت تَر
تِكههای دل خود را آرام سر هم بَند زنم...
تو مگه بهم نگفته بودی که به عشق من اسیری زنده هستی
به امیدی که یه روز برام بمیری
من مگه نگفته بودم که تو این دنیا غریبم جز تو هیچ کسی نمونده
تو یکی نَدِه فریبم
تو مگه بهم نگفته بودی سایه ، سایه پا به پامی
هر جای دنیا که باشم من نباشم
تو باهامی من همونم که چه آسون چشمامو به تو فروختم
لحظه ، لحظه با تو خندیدم و از اشک تو سوختم...